Monday, July 9, 2007

روز ها عجیب شدن... با صورت هایی که تکرار می شن و من می دونم که نباید به خاطرم بیای. بار اولی که اون فرشته بال هاش رو باز کرد... اسمت رو دیدم و ترسیدم، چون تنها چیزی بودی که توی اون نور هنوز می دیدم یا بهتر است بگویم که خیلی خوب می دیدم. اما دور بودی، فرا تر از دستانم

اما نمی فهمم، وقتی ترکم گفت، دیگر نبود و من تهی شدم... رگ هایم خالی شد و او خودش را می خواست دیگر، همه آدم ها همین قدر گندند و تو این را دیدی. فقط امیدوارم که کورت نکنند. آری، دیگر نمی بخشم...شاید دیگر هیج کس را نبخشم و خودشان این را انتخاب کردند

شدم مثل یکی از این نقاشی ها، یک مشت خط و همین... نقاشی ای که با زور می خواهم شادش کنم ولی زیر هر چشمی که می کشم بی اختیار یه قطره خونی می ریزه... تکون خوردنش رو می بینم. از صورتکم خسته ام... گه! نمی ذاره نفس بکشم. دارم خفه می شم. روز ها می گذرند و من هر بار که می ایستم و به خودم نگاه می کنم، تو جلوم سبز می شی ولی نمی دونم... قبل از اینکه چشمان سیاهت را ببینم دیگر نیستی، نمی بینمت ولی...وجودت را حس می کنم و هر بار از این خدایان سیاه می خواهم تا نفرینم کنند... نفرین هایت را به من ببخشند و آنها تنها لبخند می زنند

No comments: