آرزو کردم تا جای آن کسی بودم که دستانش را از جا کنده بود و داشت گاز می زد... دستانم را نمی خواهم
امروز خورشید خشک بود. هر بار که افقش را دیدم کثیف می نمود... کاش جای آن مرد بودم
اون وقت به انداره کافی خون بود تا باهاش رنگ قرمز بسازم... و در هر نقاشی قلبت و سرخ بکشم
امروز خورشید خشک بود. هر بار که افقش را دیدم کثیف می نمود... کاش جای آن مرد بودم
اون وقت به انداره کافی خون بود تا باهاش رنگ قرمز بسازم... و در هر نقاشی قلبت و سرخ بکشم
No comments:
Post a Comment