Friday, July 6, 2007

The 3ree Days

روز ها باید به آرامی بگذرند ...میان این موجوداتی که انگار ندیده بودمشان ولی نمی خوام مثل آنها باشم...و از من متنفر شدند، هر بار که وجودم را دیدند متنفر شدند ... به هر حال

امروز پیدایش کردم. همان هزار پایی را که دور گردنم می پیچید و نمی گذاشت در سایه زمان ببینمت... امروز خشک شد و افتاد ،من فقط لاشه اش را دیدم

امروز در خیابان های ذهنت قدم می زدم و هر بار سایه ام را دیدم که کش میامد... ولی به جایی نمی رسید... هر چه زمان می گذرد دیوار های ذهنت دور تر می روند. ومن هم تنها روی از سایه ام بر می گردانم چون سایه ها فقط به همین درد می خوزند نه؟ ... سایه ام ذره ذره وجودم را هضم می کند تا بلند تر شود، می دانم که به دیوار ها نمی رسد ... بالاخره اینطور سایه ای خواهم بود که پشتت را به آن می کنی

و امروز... دیدم که دست هایم کرم گذاشه اند. اما مهم نیست.کسی رنگ دستانم را شست و برد برای خودش... می دانستم رنگ دیگری نمی آورد ، خیلی خوب می دانستم که رنگ ها را می براد دیگری و می گفت که اینطور نیست...می گفتی که نمی توانی، ولی فقط نمی خواستی... و می دانستم. به هر حال، حالا مدت هاست که دستانم را توی این خاک فقیر فرو کرده ام تا آدم ها بیایندو گل هایش را بچینند... شاید تو هم باید عادت کنی... شاید هم باید خوشحال باشی چون کسی هست تا گل هایت را بچیند... اینطور کسی هست که می بیند ... حتی آنچه را که خودش می خواهد


آدم ها تصمیم می گیرند

Daylight dims, leaving cold florescence

No comments: