
می دانم که نتوانستی... روحی از من متنفر شد... اما نفرین برایم تازگی ندارد. مثل ته سیگار هایی که شب تا صبع توی فنجان خاطراتم می ماند و بوو می گیرد
خاطرات... خاطراتی که با تو دارم و امروز هم کلی ساختم، خاطراتی که مال من است فقط چهره من را ندارد
خاطراتی که روزهایشان از ظهر های گرم شروع می شود و تا نیمه شب کش میاید... و دیگر کسی نیازی به بامداد های سرد و تاریک زمستان ندارد. همان بامداد هایی که در کوچه های اطراف ذهنت پرسه می زدم و ته کوچه ها را به زور نگاه می کردم تا شاید سایه ای ببینم. اما صدا ها را دارم... چیزی ساختم که فقط مال توست نه من... ولی هیچ کس آنرا نخواهد شنید حتی خودت
ولی می نوازم... ته این راهرو... آهنگ نفرین خود را می نوازم تا شاید زود تر رشد کند و گل بدهد و گرد گل هایش با پر زدن کلاغ هایت روی بدنم پخش شود ... شاید به تاریکی آن بامداد های سرد زمستان بپیوندم. سرشتم همین است نه؟ آن روز که پدرم کتاب را باز کرد و من نفرین شدم... و از همان روز نظاره کردم. رفتنتان را آمدنتان را... خنده هایتان را، نگاهت را، غمت را، نقاشی کردنت را... و پیر شدم. هر بار پودر شدم و دوباره جنینم در خاکستر ها غلطید... و یک باره نگاهم کرد، همان نگاهی که مرا از آینه ها متنفر کرد
جای بال هایم درد می کند... احتمالا از خشکیدنشان است آخه امروز از جا کندمشون و لی خونی نریخت... چیزی در رگهای مسمومم می چرخد... دستهایم بخار می شوند تا دیگر چیزی شروع نشود... آخر می دانی،" همه چیز از دست ها شروع می شود"... از دست ها
دست هایی که تکه های روحم را می کنند و لابه لای این خط های سیاه می چپانند... تا نگاهشان کنی ولی روحم را نبینی که دارد سرم فریاد می کشد
...چایشان درد می کند
خاطرات... خاطراتی که با تو دارم و امروز هم کلی ساختم، خاطراتی که مال من است فقط چهره من را ندارد
خاطراتی که روزهایشان از ظهر های گرم شروع می شود و تا نیمه شب کش میاید... و دیگر کسی نیازی به بامداد های سرد و تاریک زمستان ندارد. همان بامداد هایی که در کوچه های اطراف ذهنت پرسه می زدم و ته کوچه ها را به زور نگاه می کردم تا شاید سایه ای ببینم. اما صدا ها را دارم... چیزی ساختم که فقط مال توست نه من... ولی هیچ کس آنرا نخواهد شنید حتی خودت
ولی می نوازم... ته این راهرو... آهنگ نفرین خود را می نوازم تا شاید زود تر رشد کند و گل بدهد و گرد گل هایش با پر زدن کلاغ هایت روی بدنم پخش شود ... شاید به تاریکی آن بامداد های سرد زمستان بپیوندم. سرشتم همین است نه؟ آن روز که پدرم کتاب را باز کرد و من نفرین شدم... و از همان روز نظاره کردم. رفتنتان را آمدنتان را... خنده هایتان را، نگاهت را، غمت را، نقاشی کردنت را... و پیر شدم. هر بار پودر شدم و دوباره جنینم در خاکستر ها غلطید... و یک باره نگاهم کرد، همان نگاهی که مرا از آینه ها متنفر کرد
جای بال هایم درد می کند... احتمالا از خشکیدنشان است آخه امروز از جا کندمشون و لی خونی نریخت... چیزی در رگهای مسمومم می چرخد... دستهایم بخار می شوند تا دیگر چیزی شروع نشود... آخر می دانی،" همه چیز از دست ها شروع می شود"... از دست ها
دست هایی که تکه های روحم را می کنند و لابه لای این خط های سیاه می چپانند... تا نگاهشان کنی ولی روحم را نبینی که دارد سرم فریاد می کشد
...چایشان درد می کند
1 comment:
khoshemaan amad!vali hala chera inghaadr khashen?!!
Post a Comment