Friday, June 15, 2007

Dream


تو را در خوابی دیدم و می بینم... آنقدر تکرارت می کند تا دیگر بیدار نشوم. شاید هرکسی روزی بالاخره یاد بگیرد


شاید آن روز بیاید... آن روز که در خواب دیدمت... آن روز که گفتی "می فهمم" و آنوقت من می زنم زیر خنده. اینقدر می خندم و سرفه می کنم که تمام روحم را پاره پاره بالا بیاورم و این سنجاقک های ریز تکه هایم را برایت بیاورند. تا لحظه ای آرام بگذرد


ذهنم ریش ریش می شود ... و هر بار خواب می بینم


باز هم روی خودم رو بر می گردانم، نمی خوام نگاه کنم... و باز هم تو از حال می روی و من هیج کاری نمی کنم. فقط به رنگ های نقاشی هایم نگاه می کنم که آب می شوند و می ریزند روی پاهایم... کسی می گفت همه این روز ها می گذرند


هنوز چیزی در درون سینه ام دستو پا می زند... هنوز زنده است

.

No comments: