دو باره هوا همون بوی آشنا رو می ده
کلاغات توی این دیوار ها یخ زدن، خواستم با کبریت و آتیش سیگارم آزادشون کنم... شاید یکی شون بیاد بشینه جلومو نوکشو فرو کنه توی چشمم. منم تحمل می کنم... اونوقت دیگه هیچ چیز رو نمی بینم
فقط می شنوم و با دستام حس می کنم... آخه همه چیز از دست ها شرو می شه ... هرچند... دست هایی که دارن بخار می شن و از لمس کردن وحشت دارن به هیچ دردی نمی خورن
کاش ذهنم هم با دستام بخار می شد... اونوقت نمی تونست هر بار که توشو نگاه می کردم عکس های یادگاری رو جلوم بگیره که توی هیچ کدومشون نیستم ولی شما ها لبخند می زنین
کاش تمام وجودم بخار می شد... اونوقت تو بامداد های تاریک زمستون هر سال توی اون روزی که از مامان منو جدا کرد... اونوقت توی تاریکی سایه های زمستون گم می شدم... و بهت نگاه می کردم... و اونوقت آدما حتی اگر می خواستن هم نمی تونستن منو ببینن
... هنوز چهره های توی نقاشیام خیره شدن بهم
وقتی که اومدی یه نفس عمیق کشیدم... یه صورت که قبل از اینکه بکشمش توی چشمام نگاه می کرد... نمی دونم می خوای تا ته این راه رو بیای یا نه... ولی هنوز سایت و می بینم... سایه اون یدون بالتو... یه انار افتاده جلوی پام... ولی نمی تونم برش دارم... شاید نمی خوام... شاید اصلا مال من نیست... شاید راه و اشتباه اومدی و می خوای برگردی...نمی دونم... ولی حالا اینقدر دونه های اشک دارم که بتونم باهاش سیاهی دستانو پاککنم
کلاغات توی این دیوار ها یخ زدن، خواستم با کبریت و آتیش سیگارم آزادشون کنم... شاید یکی شون بیاد بشینه جلومو نوکشو فرو کنه توی چشمم. منم تحمل می کنم... اونوقت دیگه هیچ چیز رو نمی بینم
فقط می شنوم و با دستام حس می کنم... آخه همه چیز از دست ها شرو می شه ... هرچند... دست هایی که دارن بخار می شن و از لمس کردن وحشت دارن به هیچ دردی نمی خورن
کاش ذهنم هم با دستام بخار می شد... اونوقت نمی تونست هر بار که توشو نگاه می کردم عکس های یادگاری رو جلوم بگیره که توی هیچ کدومشون نیستم ولی شما ها لبخند می زنین
کاش تمام وجودم بخار می شد... اونوقت تو بامداد های تاریک زمستون هر سال توی اون روزی که از مامان منو جدا کرد... اونوقت توی تاریکی سایه های زمستون گم می شدم... و بهت نگاه می کردم... و اونوقت آدما حتی اگر می خواستن هم نمی تونستن منو ببینن
... هنوز چهره های توی نقاشیام خیره شدن بهم
وقتی که اومدی یه نفس عمیق کشیدم... یه صورت که قبل از اینکه بکشمش توی چشمام نگاه می کرد... نمی دونم می خوای تا ته این راه رو بیای یا نه... ولی هنوز سایت و می بینم... سایه اون یدون بالتو... یه انار افتاده جلوی پام... ولی نمی تونم برش دارم... شاید نمی خوام... شاید اصلا مال من نیست... شاید راه و اشتباه اومدی و می خوای برگردی...نمی دونم... ولی حالا اینقدر دونه های اشک دارم که بتونم باهاش سیاهی دستانو پاککنم
No comments:
Post a Comment