در مرداب تاریک روز ها
به این کفشدوزک ها نگاه می کنم که از زیر پوست دستانم بیرون می آیند
و به این چهارتا فرشته
که فقط بلدند نگاهم کنند... تا خورشید غروب کند
خورشیدی که دیگر آنقدر پیر شده که هر شب به یاد مرگش به خواب می روم
... فرو می روم و تو نگاهم می کنی
به این کفشدوزک ها نگاه می کنم که از زیر پوست دستانم بیرون می آیند
و به این چهارتا فرشته
که فقط بلدند نگاهم کنند... تا خورشید غروب کند
خورشیدی که دیگر آنقدر پیر شده که هر شب به یاد مرگش به خواب می روم
... فرو می روم و تو نگاهم می کنی
No comments:
Post a Comment