کلاغهات توی دیوار های اتاقم گیر کردن
این روز ها باید تموم شن... تموم می شن؟
زیر پوست بدنم... توی معدم... توی کتفم... اه یکی این سنجاقکا رو بکش بیرون... مزه ی لارو هاشونو حس می کنم لعنتی
بکششون بیرون... تا من حلقه ها رو آماده می کنم تا فرشته هام و آویزون کنم...خیلی وقته که منتظرن... این روزا باید تموم شن
دوباره برف خواهد اومد... دوباره فصل انار... دوباره روز تولدی که توش هیچ آرزویی نمی کنم...دوباره درختا سیاه می شن و بامداد ها تاریک
i get lost in your storm
1 comment:
جه امیدی باید داشت به فردا؟!فرداهایی که میدانی همان خورشیدی که غروب کرده طلوع خواهد کرد ،این بامدادها تنها تن خورشید مرده ای را لممس خواهد کرد...هرروز و هروز و هروز.
Post a Comment