Thursday, June 28, 2007

مطمئنم که آن روز کسی مرد ...یا کسانی، همانطور که به سقف آسمان خاطراتشان خیره شده بودند جان دادند

دلم برای کسی که قبل از صورتش در نقش هایش سقوت کردم تنگ می شود... چون از دست ها شروع می شد. نه از لبخند

دیدم که بدم خم می شود و آن دیگری رشد کرد. در چشمانم نگاه کرد ولی دیگر زمان آن بود که بدنم را بجود... من هم دانه دانه سیگار هایم را آتش می زدم و منتظرش ماندم... در گوشم زمزمه می کرد" تقدیر دومی اینه که اولی نباشه... ولی اینبار نه! " ... منتظرش می مانم... اینبار

No comments: