آه... خالیم
به دستهای خود می نگرم، پوسته ای شیشه ای ... خالی شده ام
می خندم، می خندیدم، امروز تلاش می کردم تا چیزی بخدم و ببینم که هنوز درونی دارم... ولی
سرفه ... انقدر که استخوان های خودم رو بالا میارم...ولی
خالی شده ام ... از همه چیز
یک صورتک سفید...سفیییییییییید... آنقدر که انعکاس خودت را در صورتم ببینی.شاید به این یک آینه نگاه کنی، به خاطر من
از درون، خودم رو گاز می گیرم، از پشت این صورت، تا ماهی گلی ها از تمام بدنم بیرون بریزن و تنگ خالی وجودم را پر کنند... قرمز نمی شوم
3 comments:
تهوع روحی چیزی از سنگینی افکارت کم نمیکنه..اما از جسمت میکاهد
چرا!!!!!؟
از راه ِ دور : بغل
Post a Comment